تا به کی در به دری....

جاهای خالی تمام خلع هارا پر کرده!

امروز روزیس که نا مردان به مردان می خندند و مردان از ترس حقارت ضد و نقیض می شوند!

امروز روزیست که زمین ناله سر می دهد و می شکافد و گذرندگان به خیال تشنه بودنش با اندکی آب او را آرام می کنند...

اینجا زمین است!همان جا که روزی زیبا بود و آسمان از آن محافظت می کرد....و چه غریبانه شده این روزهایی که خود آسمان هم توان ایستایی ندارد!

نه درد است و نه غم!خستگی های سفره ی دل هاست که به جای اشک به خون پناه آورده اند!

اما جا برای شادی بسیار است!!!!!!!!هنوز هم بسیار است!

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت16:34توسط رها | |

نمی شود دنیا...

نمی شود که نمی شود....

من کجای این دریا مانده ام که تا قصد شنا می کنم موجی دیگر می آید

نمی توانم بلند شوم دنیا...نمی شود که نمی شود

باز هم آمدم...خدایا دیگر نمی توانم این موج آخر را تحمل کنم خدایا این دیکر سهمگین است...

زمستون شد خدا....یه زمستون دیگه...چرا همه ی شبای بلند دنیا تو زمستونه؟؟!!!!!

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت17:54توسط رها | |

چه غریبانه است این غروب دلتنگی های جمعه....

از جمعه ها متنفرم......این دلتنگی معمول امروز را از سال ها پیش به یاد دارم!

آسمان سرخ شده.دلم هم همرنگ آن می شود.......

چه بیهوده می آیند جمعه های سرخ و خاکستری!!!

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت19:18توسط رها | |

کتاب ورق خورد!!!!!!

ورق آخر هم خورد و تمام شد....

تمام ورق هارا خوانده ام،داستان را از بر شده ام!!!!!!

هزار داستان در هم.....هزار قصه...با کلاغ های رسیده و نرسیده.....

باز هم می رسم به همبن نقطه ی سبک بالی!!!!!!!!

زمانی دغدغه ها حکم زندگی را داشتند اما اکنون بی دغدغه هم می شود زیر باران راه رفت!!!!!!!!

بی دغدغه هم می شود شعر خواند و شعر گفت!!!!!بی دغدغه هم می توان زندگی کرد.........

به اضای دغدغه هایم یک جفت بال خریده ام و اوج گرفته ام!!!!!!!!

دیگر به بودن و نبودن فکر نمی کنم.....هر دو زیباست!!!!!!!!

اینجا نقطه ی اوج زیستن پیداست!!!حتی در نبودن ها.....

اینجا جایی دیگر است...

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت22:26توسط رها | |

در گرم ترین سرمای پاییزی می نویسم!!!!

آتش آرامش در وجودم رخنه کرده اما دیگر نمی سوزم.....

نه دلتنگ.......نه تنها......

دستانم یخ می کند اما گرم گرمم!!!!!!!طنینی زیبا تمام سکوت هایم را در هم شکسته......

و این بار من اینجایم!!!!خود خودم!!!!!!!دیگر خودم را می شناسم.........تمام خودم را.....

هرجند که پاییز طبیعت جای بهار را برایم نخواهد گرفت...اما من از پاییز بهار خواهم ساخت......

رها خواهم شد..........رها تر امروز.........رهای رها!!!!!!!!!!!!!!!!!

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت22:46توسط رها | |

اینجا...در این نظم و نثر بی قاعده واژه ها را گم کرده ام!!!

گم شده ای!!!!!!در میان تمام تمام زندگیم.........

تصویری مه آلود چشمانم را گرقته.....نمی بینم!اما گاه گاهی ناخودآگاهم گذشته را در جلوی چشمانم ورق می زند تا کودکی دیروزم را یادآور شود.....

اما دیگر آن کودک را حتی به سختی به یاد می آورم!چقدر عوض شده ام.........

بی درنگ خیلی چیزها عوض شده!میل به بازگشت به گذشته را ندارم.....در هیچ دوره و زمانی.......

اکنون می توانم در عین آگاهی بچگی کنم در سبزی زندگی ام فریاد بزنم:روزگار باز هم شکستت دادم!!!

خواب.........خوابم می آید!شاید بخوابم و یادم بیاید که بودم!شاید....

 

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت21:54توسط رها | |

باز مهر می آید در همین دوران بی مهری.......

باز مهر می آید شاید اینبار با رنگی دیگر........

باز مهر می آید شاید به امید دوباره زیستن.......

چقدر تغییر کرده ام!چقدر دنیا تغییر کرده!!!!!!!!!!

تابستان چقدر عجله داشت......

انگار دیگر مدت هاست که حرفی برای گفتن ندارم!!!!!دیگر مثل قدیم سراپا واژه روی صفحه ی کاغذ به رقص در نمی آیم!!!!!!

باز هم شدم همان طفل دور.........خیلی دور!

شاید دیگر دلیلی برای شادی یا ناراحتی ندارم!شاید.......

اما مهر آمد!باز هم فصل ها برای این احساسات سر در گم صبر نکردند

چه غریبانه می نویسم!!!!!خیلی چیز هارا از یاد برده ام!

خودم را بیش از همه چیز.......

+نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت23:32توسط رها | |

خستگی ام بارها تعریف شد

                                 زندگی ام بارها تحریف شد

در بند آشفته ای حیران گشتم

                               در همین آشفته ها ویران گشتم

لااقل خواستم همین یکدم بمانم

                                صبر کنید،می خواهم تا صبح بخوانم


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت18:28توسط رها | |

برای عزیزی که می رود...

دلم برایت تنگ می شود،زیاد!شاید بیشتر از زیاد...

می روی خیلی طولانی...حرف های نا گفته بسیار است

شاید به قدر تمام روزهایی که با هم خندیدیم و گریه کردیم!

به قدر تمام خاطراتمان

به قدر تمام داستان هایمان

بازهم خیلی زود گذشت..تمام آن روزها...

هیچ وقت بهترین گرمای بهترین تابستان را در کنار تو،دوست عزیزم فراموش نمی کنم...

هنوز هم تمام آن روزها را به یاد دارم.....حسرت دوباره داشتنشان شاید توقع زیادی باشد.........

سفر به خیر!!!!!!!!!

دوستت دارم.........

 

+نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت0:22توسط رها | |

چقدر زود وقت رفتن آمد

چقدر زود آسمان بارید،هنوز باید تابستان باشد...باران اشکم را در می آورد،هیچ وقت دوستش نداشتم

چقدر زود نقطه چین های این داستان برداشته شد و تکلیف نقطه ها روشن!

باز هم از تمام داستان می نویسم،گلایه نکن،سر بسته می نویسم

اصلا واژه ها قدرت تحمل شنیدنش را ندارند

مثل همیشه اختیار انگشتانم دست من نیست...

خجالت نکش قاصدک...بنشین و تو هم تمام تمام را ببین!

همه چیز یه روزی معلوم می شود!

اما اون روز برای دیر شدن خیلی زود است!!!!!!!!!

+نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت1:7توسط رها | |