|
جاهای خالی تمام خلع هارا پر کرده! امروز روزیس که نا مردان به مردان می خندند و مردان از ترس حقارت ضد و نقیض می شوند! امروز روزیست که زمین ناله سر می دهد و می شکافد و گذرندگان به خیال تشنه بودنش با اندکی آب او را آرام می کنند... اینجا زمین است!همان جا که روزی زیبا بود و آسمان از آن محافظت می کرد....و چه غریبانه شده این روزهایی که خود آسمان هم توان ایستایی ندارد! نه درد است و نه غم!خستگی های سفره ی دل هاست که به جای اشک به خون پناه آورده اند! اما جا برای شادی بسیار است!!!!!!!!هنوز هم بسیار است!
نمی شود دنیا... نمی شود که نمی شود.... من کجای این دریا مانده ام که تا قصد شنا می کنم موجی دیگر می آید نمی توانم بلند شوم دنیا...نمی شود که نمی شود باز هم آمدم...خدایا دیگر نمی توانم این موج آخر را تحمل کنم خدایا این دیکر سهمگین است... زمستون شد خدا....یه زمستون دیگه...چرا همه ی شبای بلند دنیا تو زمستونه؟؟!!!!!
چه غریبانه است این غروب دلتنگی های جمعه.... از جمعه ها متنفرم......این دلتنگی معمول امروز را از سال ها پیش به یاد دارم! آسمان سرخ شده.دلم هم همرنگ آن می شود....... چه بیهوده می آیند جمعه های سرخ و خاکستری!!!
کتاب ورق خورد!!!!!! ورق آخر هم خورد و تمام شد.... تمام ورق هارا خوانده ام،داستان را از بر شده ام!!!!!! هزار داستان در هم.....هزار قصه...با کلاغ های رسیده و نرسیده..... باز هم می رسم به همبن نقطه ی سبک بالی!!!!!!!! زمانی دغدغه ها حکم زندگی را داشتند اما اکنون بی دغدغه هم می شود زیر باران راه رفت!!!!!!!! بی دغدغه هم می شود شعر خواند و شعر گفت!!!!!بی دغدغه هم می توان زندگی کرد......... به اضای دغدغه هایم یک جفت بال خریده ام و اوج گرفته ام!!!!!!!! دیگر به بودن و نبودن فکر نمی کنم.....هر دو زیباست!!!!!!!! اینجا نقطه ی اوج زیستن پیداست!!!حتی در نبودن ها..... اینجا جایی دیگر است...
در گرم ترین سرمای پاییزی می نویسم!!!! آتش آرامش در وجودم رخنه کرده اما دیگر نمی سوزم..... نه دلتنگ.......نه تنها...... دستانم یخ می کند اما گرم گرمم!!!!!!!طنینی زیبا تمام سکوت هایم را در هم شکسته...... و این بار من اینجایم!!!!خود خودم!!!!!!!دیگر خودم را می شناسم.........تمام خودم را..... هرجند که پاییز طبیعت جای بهار را برایم نخواهد گرفت...اما من از پاییز بهار خواهم ساخت...... رها خواهم شد..........رها تر امروز.........رهای رها!!!!!!!!!!!!!!!!!
اینجا...در این نظم و نثر بی قاعده واژه ها را گم کرده ام!!! گم شده ای!!!!!!در میان تمام تمام زندگیم......... تصویری مه آلود چشمانم را گرقته.....نمی بینم!اما گاه گاهی ناخودآگاهم گذشته را در جلوی چشمانم ورق می زند تا کودکی دیروزم را یادآور شود..... اما دیگر آن کودک را حتی به سختی به یاد می آورم!چقدر عوض شده ام......... بی درنگ خیلی چیزها عوض شده!میل به بازگشت به گذشته را ندارم.....در هیچ دوره و زمانی....... اکنون می توانم در عین آگاهی بچگی کنم در سبزی زندگی ام فریاد بزنم:روزگار باز هم شکستت دادم!!! خواب.........خوابم می آید!شاید بخوابم و یادم بیاید که بودم!شاید....
باز مهر می آید در همین دوران بی مهری....... باز مهر می آید شاید اینبار با رنگی دیگر........ باز مهر می آید شاید به امید دوباره زیستن....... چقدر تغییر کرده ام!چقدر دنیا تغییر کرده!!!!!!!!!! تابستان چقدر عجله داشت...... انگار دیگر مدت هاست که حرفی برای گفتن ندارم!!!!!دیگر مثل قدیم سراپا واژه روی صفحه ی کاغذ به رقص در نمی آیم!!!!!! باز هم شدم همان طفل دور.........خیلی دور! شاید دیگر دلیلی برای شادی یا ناراحتی ندارم!شاید....... اما مهر آمد!باز هم فصل ها برای این احساسات سر در گم صبر نکردند چه غریبانه می نویسم!!!!!خیلی چیز هارا از یاد برده ام! خودم را بیش از همه چیز.......
خستگی ام بارها تعریف شد زندگی ام بارها تحریف شد در بند آشفته ای حیران گشتم در همین آشفته ها ویران گشتم لااقل خواستم همین یکدم بمانم صبر کنید،می خواهم تا صبح بخوانم
برای عزیزی که می رود... دلم برایت تنگ می شود،زیاد!شاید بیشتر از زیاد... می روی خیلی طولانی...حرف های نا گفته بسیار است شاید به قدر تمام روزهایی که با هم خندیدیم و گریه کردیم! به قدر تمام خاطراتمان به قدر تمام داستان هایمان بازهم خیلی زود گذشت..تمام آن روزها... هیچ وقت بهترین گرمای بهترین تابستان را در کنار تو،دوست عزیزم فراموش نمی کنم... هنوز هم تمام آن روزها را به یاد دارم.....حسرت دوباره داشتنشان شاید توقع زیادی باشد......... سفر به خیر!!!!!!!!! دوستت دارم.........
چقدر زود وقت رفتن آمد
چقدر زود آسمان بارید،هنوز باید تابستان باشد...باران اشکم را در می آورد،هیچ وقت دوستش نداشتم چقدر زود نقطه چین های این داستان برداشته شد و تکلیف نقطه ها روشن! باز هم از تمام داستان می نویسم،گلایه نکن،سر بسته می نویسم اصلا واژه ها قدرت تحمل شنیدنش را ندارند مثل همیشه اختیار انگشتانم دست من نیست... خجالت نکش قاصدک...بنشین و تو هم تمام تمام را ببین! همه چیز یه روزی معلوم می شود! اما اون روز برای دیر شدن خیلی زود است!!!!!!!!!
|
About
هفته چهارم دی 1390 هفته چهارم آبان 1390 هفته دوم آبان 1390 هفته چهارم مهر 1390 هفته اوّل مهر 1390 هفته دوم شهریور 1390 هفته اوّل شهریور 1390 هفته چهارم مرداد 1390 هفته دوم مرداد 1390 هفته اوّل مرداد 1390 هفته چهارم تیر 1390 هفته سوم تیر 1390 هفته دوم تیر 1390 هفته اوّل تیر 1390 هفته چهارم خرداد 1390 هفته سوم خرداد 1390 هفته دوم خرداد 1390 هفته چهارم اردیبهشت 1390 هفته سوم اردیبهشت 1390 هفته دوم اردیبهشت 1390 هفته اوّل اردیبهشت 1390 هفته چهارم فروردین 1390 هفته سوم فروردین 1390 هفته دوم فروردین 1390 هفته اوّل فروردین 1390 هفته چهارم اسفند 1389 هفته سوم اسفند 1389 هفته دوم اسفند 1389 Links
آخرین حرف
غمگین ترین شعر های عاشقانه |